تبليغاتX
✿ܓ✿دفتر عشق ܓ✿

هیــــــــــــــــــــچ
سست میشی
دوباره زل میزنی
چشات خیس میشه
خیس بغض میشه
حس میکنی دیگه ناامید شدی
دست و دلت به کاری نمیره
تو مغزت پر سوال میشه
بزرگترینش هم چراست!
چرا؟ چرا؟ چرا؟
باید بیخیال شی یا نشی؟
زمان لعنتی
آدم و سرد میکنه
بیخیال میکنه
دیگه از اون موقع بعدکه
زندگی و روال طبیعیش
.
.
.
ولی جرقه ها
خاطره ها
خودشون میان
یه خیابون
یه نگاه
یه عطر
یه سایه...
کافیه که جرقه رو بزنه
داغ میشی
با هر کدومش دوس داری عذاب بدی خودتو
یه عذاب شیرین
دست خودت نیست...
.
.
.
به این میگن عشـــــق؟


 

نوشته شده توسط پریسا در پنجشنبه سوم فروردین 1391 ساعت 10:18 موضوع | لینک ثابت


                                                        بازهم برایم باران میبارد

و من

مثل همیشه

خسته ,غمگین ,تنها

قدم میزنم

خیس -  خیـــــــــــــــــس شده ام

قطره های باران صورتم را رو به زوال فرار میکنند

هر چه شدیدتر می شود منهم محکمتر قدم میکوبم

میلرزم

نیمکتی خیس مرا انتظار میکشد

مینشینم

به اسمان نگاه میکنم

صدای غرشش مرا پریشان کرده است

انگار بغض اسمان ترک برداشته

اشکهایم را میان بغض اسمان گم کرده ام

ای باران

کمی آرامتر

تن خسته را شلاق روا نیست

پ . ن : آرامشی نهفته در خود دارد ، لذت تنهایی .


 

نوشته شده توسط پریسا در دوشنبه یکم اسفند 1390 ساعت 22:27 موضوع | لینک ثابت


 

 ” سـرد اسـت و مـن تـنهایـم “


چـه جمـلـه ای !


پــــُر از کـلیـشه ...


پـــُـر از تـهـوع ...


جـای ِ گـرمی نـشستـه ای و می خـوانـی :


” ســرد اسـت  “...


یـخ نمـی کنـی ...


حـس نـمی کنـی ...


کـه مـن بـرای ِ نـوشتـن ِ همیـن دو کلمـه


چـه سرمایـی را گـذرانـدم

m0zhgan icons


 

نوشته شده توسط پریسا در دوشنبه دهم بهمن 1390 ساعت 17:40 موضوع | لینک ثابت


برای تو....

چــرا تنـــها تـــو ...

تنـــها تـــو ...

از مـيــان تمـــام مــــــــ-ردان جـهـ ـان ،

جـغـرافــيـاے ذهــن مـــرا بـ ه تشـــويـش ميـکشے ؟!


ايـن جــــــــا هـاے خـالـے کـه نـبـودنـت را
به رُخـم مـے کـشـنـد
چـه مـے دانـنـد . . .
فـرهـادتـــ شـده اَم ، بـا تـمـام زنـانـگـے اَم
و چـه شـب هـا کـه
خـواب ِ شـيـريـنـَت را نـمـے بـيـنـَم . . .

 

+تبریک کهنه شدن همه ی ثانیه هـــآ.....

+تنهـ ـا شـ ـادی زندگـ ـیم ایـ ـن اسـ ـت.....

هیـ ـچ کـ ـس نمی دانـ ـد تـ ـا چــه حـد غمگـینم

+مخاطب خـــــــآص

 


 

نوشته شده توسط پریسا در شنبه یکم بهمن 1390 ساعت 16:31 موضوع | لینک ثابت


هه

من فکـــــر می کنم، پس هستم"

من طغیان می کنم، پس هستم"

من گریهـ میکنـــــم پس هستــم"

نـــــــــــــــــــــــــــــــــه!

چون تو هستی، من هستــــم...

که نبـــــــاشی،

تفاله ای هم از آنچه هستم، نیستم....




+ از زمین خسته ام

              به زمــــــــان مشکوک

در شتاب عشــــــق،آهسته ام

            به ساز خنـــــــــــده ها، ناکوک....


از پيش من باز سفر مي كني چرا؟

از فكر فردا مرا بر حذر مي كني چرا؟

تقويم تلنگريست كه مرا به سخره مي كشد

حادثه، مرا از قبل خبر مي كني چرا؟



+ دست هايم خالي است و دلم پر تشويش،

درست مثل حرف "وقت تمام، برگه ها بالا"


هیس!!!!!!

 حرفهایم خوابند...


 

نوشته شده توسط پریسا در شنبه بیست و چهارم دی 1390 ساعت 10:46 موضوع | لینک ثابت


حالمــ گرفتـ ـہ از ايـטּ شهـ ــر

که آدمــ هايشــ همچـ ــوטּ هوآيشــ

ناپايدآرنـ ــد ....

گاهـ آنقـ ــدر پاڪــ ڪـہ باورتــ نمے شـ ــود

گاهـ آטּ چنـ ــاטּ آلودهـ ڪـہ نفستــ مے گيـ ــرد...


 

نوشته شده توسط پریسا در دوشنبه دوازدهم دی 1390 ساعت 17:37 موضوع | لینک ثابت


وقتے تمام احساس دلتنگیت را

با یک بہ من چہ !

پاسخ میگیرے

بہ کسی چہ

کہ چقدر تنهایے ...


!یـــادم مــی آیــد گـفـتـه بــودی

ســـاده و کـــوتاه نــویســی را دوسـتـــ داری

تــقــدیـــم بـه تــــو

ســــاده و کـــوتاه

تنـهـــا هــمیــن دو کلـــمه :

برگـــــــرد ... دلتنــــــــگم !



 

نوشته شده توسط پریسا در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 ساعت 17:12 موضوع | لینک ثابت


نامه ی آخر

 

به نام اشک های بی وقفه ی این شب هایم 

آخرین خاطره را هم در چمدانش گذاشت و زیپ را بست ... صدای بستنش ، دلش را لرزاند ! انگار زمین و زمان فهمیده اند که بازگشتی دیگر نیست !

قرار است خدا ، با هر گام به جلو ، رد پایش را پاک کند تا شاید باور همه شود که او هیچ روزی در دنیا نبوده است ... 

مدت هاست که عزم سفر کرده دلش ... اما فکر کنم هر بار که راهی سفر می شود ، خدا کفش هایش را قایم می کند. اما این بار دیگر پابه رهنه هم که شده ، ترک خواهد کرد ! می خواهد آرامش خط خطی شده ی این جماعت نا اهل را باز رنگی کند ... می خواهد برود تا حداقل یک نفر پر از غم ، از دنیا کم شود !

می خواهد ... نه دیگر نمی خواهد گریه کند !

سال هاست بازی کرده صحنه ی خداحافظی را ... اما حالا کارگردان زندگی اش اجازه داد تا ایفای نقش کند ... نقشی که سال هاست تمرینش کرده است !

خودش بغض می کند ! اما خدا با اشک هایش ، پشت مسافر آب می ریزد ...

عجب بارانی شده هوا ! هوای دل خدا !

دیگر باور کرده که باید کنار بکشد از هستی !

خیابان سید خندان دل او نیز ، دیگر نمی خندد !

خدا جان ، اعتراف بدی است به نبودن ! به بد بودن ... نیست آیا ؟!

انگار رفتنش ، از یاد زمان برده بود که باید پیش برود !

(( آهای خواهر دو ساله من ! خداحافظ ... بد کردم ! می دانم ! می روم تا به جای بدی های من ، به تو خوب کنند دیگران ! دل من شکست ! به عدالت خدا که شک نداری ... داری ؟! ... خدا را که بگذاریم کنار ، دیگر کسی را به اندازه ی تو دوست نخواهم داشت ! فراموش کردنت جز محالات زندگی ام شده ! ... مواظب خدای گردنت باش !

آهای زیبا پسند آشنای من ! فکر کنم بعد از هر سلامی ، خداحافظی هم هست ... فاصله اش اما برایمان کوتاه شد ! می روم تا کمی بوی خوشحالی به مشامت برسد ... شاید دیگران خوب راست می گفتند و تو باورشان نکردی کوچک من ! قوی باش ... گاهی باید کنار آمد با نبود خیلی ها !... مواظب ماه من باش !

آهای قد بلند نوشته های من ! می بینی چقدر زود عزم سفر کرده ام ... گفتم می روم ! آن روز رفتن هم انگار فرا رسیده است ! فکر کنم تو باید مواظب خودت باشی بیشتر !

آهای همدل و دوست دیرینه ام ! تو که کم ندیدی بغض ها و گاهی هم گریه هایم را ... فکر کنم دیگر باید دستت را ببندی که تردد در آغوشت بعد از من ، کم خواهد شد ... دستمال هایت را نیز بگذار برای روز مبادا ! ... خدا پشت و پناهم باد ! نه ؟!

آهای همراهان دوازده ساله ! فکر کنم دیگر نوشتن از رفتن هایم قرار است واقعی شود ... می روم تا شما ها نیز اندکی آرام شوید از این غم های بی پایانم !

آهای به ظاهر خانواده ام ! فقط می گویم : خداحافظ !

و انگار نوبت به تو رسیده است ! : آهای عشق باطل شده من ! دیدی آنقدر بزرگ شده ام که تنهایی قرار است سفر کنم ؟! ... من که می روم ، عشقمان را دفن کن در گوشه ای ! نمی خواهم به سرقت برود در نبودم ... ))

برای بی انصاف های زندگی ام هیچ نمی نویسم !

چمدان در دست ...

نمی داند با نام خدا ، جاده را شروع کند یا زندگی اش را پایان دهد !

فکر کنم آخرین اشکش ، گواه بر این است که دیگر رفتنی ست ...

دستی به نشانه وداع بالا می آورد ... اما گویی فقط خداست آن جا ! پس برای او تکان می دهد ...

حتی برای رفتن نیز تنهاست !

او

     برای همیشه

                       رفت ...

                                      دیگر برایش

   نه

          خدایی بود 

                        و

                            نه

                                   ردپایی ...


 

نوشته شده توسط پریسا در پنجشنبه هفدهم آذر 1390 ساعت 12:14 موضوع | لینک ثابت


اعتـــــــراف....

اعتـــــــراف میکــنـم . . .

دِلـتنگی‌هایـَم رو زیـر دوشِ حمّــام می‌بَـرم....

بُـغـضـم رو میـان شُـرشُـر آبِ داغ می‌تِـرکـانـم،

تا هَمـه فـکـر کننـد قرمـزیِ چشمـانـَم  ...

از دَم کـردنِ حمّـام است!


 

نوشته شده توسط پریسا در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 ساعت 10:7 موضوع | لینک ثابت